تبليغاتX
اسلام ديگر هميشه است
ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی...
موضوع: پیامبرها 18:27 دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
ولادت محمد مصطفی مبارک باشد بر همه...

ای صد صادقان رخ زیبای مصطفی// وی سرو راستان قد رعنای مصطفی

خواجه گدای درگه او شو که جبرئیل// شد با کمال مرتبه مولای مصطفی

صلی الله علیک یا نور...

اللَّهُمَّ إنِّى أَسْأَلُكَ بِكُلِّ قَلْبٍ وَلِسَانٍ أنْ تُصَلِّى وَتُسَلِّمَ عَلَى رَسُولِ الرَّحْمَةِ سَيِّدِ وَلَدِ عَدْنَانٍ سَيِّدُنَا وَمَوْلاَنَا مُحَمِّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ فِى كُلِّ شَأْنٍ وَأَنْتَ كُلَّ يَوْمٍ فِى شَأْنٍ فَالشُّئُونُ مِنْكَ لاَ تُعَدُّ وَالْمَدَدُ مِنْكَ لاَ يَنْفَدْ.

اللَّهُمَّ اجْعَلْ كَلِمَاتِكَ هَاتِهِ لِلصَّلاةِ عَدَدًا وَرَحْمَتَكَ الوَاسِعَةَ لِلسَّلاَمِ مَدَدًا.

اللَّهُمَّ إِنِّى صَلّيْتُ عَلَى النَّبِيِّ فَاسْتَغْرَقْتُ أَنْوَاعَ العَدَدِ وَاسْتَوْفَيْتُ أَصْنَافَ المَدَدِ فَانْتَبَهْتُ فَوَجَدْتُ عَدَدَكَ لاَ يُعَدُّ وَمَدَدَكَ لاَ يَنْفَدُ. اللَّهُمَّ إنِّى أسْأَلُكَ أنْ تُنْهِيَ العَدَدَ فِى الصَّلاَةِ عَلَيْهِ فِيمَا لاَ يُعَدُّ وَالمَدَدَ فِيمَا لاَ يَنْفَدُ.

 اللَّهُمَّ صَلِّى عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ أعطه الوَسِيلَةَ وَالفَضِيلَةَ وَالدَّرَجَةَ الرَّفِيعَةَ وَابْعَثْهُ مَقَامًا مَحْمُودًا الذي وَعَدْتَّهُ إنَّكَ لاَ تُخْلِفُ المِيعَادَ.

اللَّهُمَّ عَظِّمْ شَأْنَ مُحَمَّدٍ وَبَيِّنْ بُرْهَانَ مُحَمَّدٍ وَبَلِّجْ حُجَّةَ مُحَمَّدٍ وَوَضِّحْ فَضِيلَةَ مُحَمَّدٍ وَتَقَبَّلْ شَفَاعَةَ مُحَمَّدٍ وَأَيِّدْ شَرِيعَةَ مُحَمَّدٍ وَسَدِّدْ أُمَّةَ مُحَمَّدٍ وَانْصُرْ أَتْبَاعَ مُحَمَّدٍ وَقَوِّ أَشْيَاعَ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنَا مَحَبَّةَ مُحَمَّدٍ وَصَلِّ اللَّهُمَّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ  آلِ محمد.

 اللَّهُمَّ يَا مَنْ جَعَلْتَ الصَّلاَةَ عَلَى النَّبِيِّ مَنَ القُرُبَاتِ أَتَقَرَّبُ إلَيْكَ بِكُلِّ صَلاَةٍ صُلِّيَتْ عَلَيْهِ مِنْ أَوَّلِ النَّشْأَةِ إلَى مَا لاَنِهَايَةَ لِلْكَمَالاَتِ.

سُبْحــَانَ رَبِّكَ رَبِّ العــِزَّةِ عَمــَّا يَصِفــُونَ وَسَــلاَمٌ عَلَى المُرْسَلِينَ وَالحَمــْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِيــنَ

 

 

 

 

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
دعای هنگام خواب
موضوع: ذکر خدا 18:13 چهارشنبه هفتم اسفند 1387

دعای هنگام خواب

اللهمّ! ربَّ السَّماواتِ و ربَّ الأرضِ

و رَبَّ العَرشِ العظیم

رَبَّنا و ربَّ کلَّ شیءٍ

فالِقَ الحَبِّ و النَّوی

و مُنزِلَ التوراتِ و الإنجیلِ و الفرقان

أعوذ بِکَ من شرِّ کل شیء أنت آخذ بناصیَتِهِ

اللهمّ! انت الأوّلُ فَلَیسَ قَبلَک شیءٌ

و أنت الآخر فَلَیسَ بعدَک شیءٌ

و أنت الظاهر فَلَیسَ فوقَکَ شیء

و أنت الباطنُ فَلَیس دونَکَ شیءٌ

فأقض عنّا الدَّین و أغننا من الفقر

 

پروردگارا، ای پروردگار آسمان ها و ای پروردگار زمین

و ای پروردگار تخت بزرگ،

ای پروردگار ما و ای پروردگار هر چیزی،

ای شکافنده دانه و هسته،

و ای فروفرستنده تورات و انجیل و فرقان،

از بدی هر آنچه در فرمان توست، به تو پناه می جویم.

تو آن آغاز هستی که پیش از تو چیزی نیست.

تو آن انجام هستی که پس از تو چیزی نیست

تو آن پیدایی که فرای تو چیزی نیست

و آن پنهان که چیزی بر تو چیره نیست،

بار دِین را از پشت ما بردار و ما را از فقر توانگر ساز!

 

اللهمّ إنی أسلمتُ وجهی إلیک

و فوّضت أمری إلیک

و ألجأت ظهری إلیک

رغبه و رهبه إلیک

لا ملجأ و لا منجی الإ إلیک

آمَنت بکُتُبِک الذی أنزلتَ

و برُسُلِکَ الّذی أرسلتَ

 

پروردگارا، چهره ام را به سوی تو برگرداندم

و کار خود را به تو واگذاشتم

و پشت خود را به تو تکیه دادم

به رغبت امید تو و از ترس تو

گریزی از تو نیست جز به تو و پناهگاهی جز تو ندارم

به کتاب هایی که فروفرستادی، ایمان آوردم

و به پیامبرانی که فرستادی، ایمان آوردم

 

اللهمّ بأسمک أحیا

و بأسمک أموت

خلقتَ نفسی و أنت توّفاها

لَکَ مماتُها و محیاها

إن أحییتها فأحفظها

و إن أمتها فأغفر لها

اللهمّ اللهمّ العافیه

 

پروردگارا، با نام تو زنده می شوم

و با نام تو می میرم

جان مرا بیافریدی و تو جان مرا خواهی گرفت

زندگی آن و مرگ آن از آن توست

اگر زنده اش کردی، آن را نگاهدار

و اگر مرده اش کردی، آن را بیامرز

پروردگارا، پروردگارا، عافیت

 

سبحانک اللهمّ ربی

و لا الحمدُ لا لَکَ

و لا اله الا انت

و أنت علی کلّ شیء قدیر

 

پاک و منزهی، خدایا، پروردگار ما

و نیست ستایشی جز از آن تو،

و نیست خدایی جز تو،

و تویی که بر همه چیز توانایی!

 

 

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
اسرار الفبا
موضوع: عرفان و حكمت اسلامي 10:13 چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

«هر آن چه در کتب آسمانی است، در قرآن است و هر آن چه در قرآن است در بسم الله الرحمن الرحیم است و هر آن چه در بسم الله الرحمن الرحیم است در بسم است در باء است و هر آن چه در باء است در نقطه ایست که در زیر آن است.»

اگر بدانی که همه حروف در نقطه ای گرد آمدند، می دانی که جمله ای تمام کتابها را فرامی گیرد. همانا به راستی نیست هیچ حرفی و نیست هیچ جمله ای و نیست هیچ کتابی؛ مگر به  جوهر که مادر کتاب است- شیخ احمد علوی

 

الف، ب، پ، ت، ث،...م

نه اسمی داشت، نه نشانی. نه می شد او را خواند، نه می شد او را نمود. پس رنگ گرفت؛ این بار مانند نقطه ای نبود بی رنگ در فضای بی رنگ، بلکه دو نقطه بود؛ نقطه ای سیاه در فضای سفید و نقطه ای سفید در فضای سیاه. شناخته نبود و می خواست شناخته شود.؛ این بار گفت: « من هستم» و من او را به بند کشید. او گنجی مخفی بود و می خواست شناخته شود.

نقطه مقدم بر الف بود ازیرا که وقتی الف نبود، نقطه بود و وقتی الف برود، نقطه خواهد ماند.  الف را نقطه به وی بخشید، این نقطه بود که از وی می توانستی کاست و می توانستی افزود و الف در نقطه غوطه ور بود.

الف چگونه بود که شد؟ الف اول بود یا قلم؟ الف، مقدم بود بر قلم؛ چرا که قلم، خود الف است. پس الف نخستین را قلم ننوشت، الف نخستین همان نقطه بود که شرّید و ریزش کرد. الف بر قلم تکیه نزده بود بلکه از نقطه زاییده شده بود.

الف، اوّل بود، اوّلی پیش از او حرفی از حروف الفبا نبود؛ دو نقطه به او جان بخشیده بود. او آخر بود و هیچ حرفی نبود که به سوی او بازنگردد. او در تمام حروف ظاهر بود، زیرا تمام حروف به واسطه او خلق شده بودند، کدام حرف بود که شکل الف در آن هویدا نباشد؟ الف خم شد و ح را ساخت، بر دور خود چرخید و م را ساخت؛ اما چشم ها این الف را درک نکردند و او چشم ها را درک می کرد، این الف باطن بود.

عده ای او را شناختند که اول است و نشناختند که آخر است و عده ای او را شناختند که اول و آخر است و نشناختند که در همه حروف ظاهر است یا ندانستند که بی آن که از او چیزی کاسته شود؛ تجلی کرده. چشم حقیقت بین آن است که هر کتابی را بگشاید، الف بیند و دیگر هیچ نبیند.

نخستین حرفی که الف آفرید  ب بود؛ آن طور که الف در ب تجلی کرد، در هیچ حرف دیگر تجلّی نکرد. الف از ب رسته بود اما می خواست حروف بدانند کیست؛ الف با اراده خویش الف شده بود و ب با اراده الف ب نام گرفته.  الف، ب را به صورت خود آفرید و ب جانشین الف بود و همچو او زیبا؛ اگر این چنین زیبا نبود، کسی برایش خم نمی شد.

یک ب بود که با ب دیگر فرق داشت، چنان که انک لعلی خلق عظیم. تنها الف از آن ب بزرگ تر بود، هر کس از آن ب پیروی می کرد، از الف پیروی کرده بود.  پس در هر جای دیگر ب کوتاه بود و در بسم الله، ب کشیده می شود؛ بیش از الف که در او بود.

«بسم» در ابتدا «بإسم» بود، اما الف در«اسم» جای خود را خالی کرد و خود در باء قرار گرفت، تا باء طویل تر شد و در این هنگام بود که ب گفت: « من با الف وقتی دارم که هیچ حرف دیگر در میان ما نمی گنجد و الف مرا کفایت می کند»؛ الف ب را کفایت می کرد  و او را دربرمی گرفت، در شکل و در نقطه؛ ولو این که نقطه الف فرای آن بود تا بگوید که این الف در تجلیست و نقطه ب زیر آن تا بگوید این ب در حجاب است.

 وقتی ب دانست که مرتبت او نزد الف چیست گفت: « تو را نمی شناسم آنچنان که تو را باید شناخت و تو را ثنا نمی توانم گفت آنچنان که تو را ثنا باید کرد. من در ادراک تو می گنجم و تو در ادراک من نمی گنجی» ؛ او چنین می گفت ولی از ب تا الف یک نقطه فرق بود و جهانی اندر این یک نقطه غرق !

آن کس که الف را نشناخت، ب را چگونه خواهد شناخت؟ و آن کس که الف و ب را نشناسد، پدر(اب) را هرگز نخواهد شناخت. و آن کس که الفبا را نشناسد، «پ»، «ت»، «ث» را تا به صدق «ب» گواهی دهند، نخواهد شناخت- پیشگامان پیشگامان هستند، آنان که نزدیک برده شده اند.

«م» الف مدور است که در انتها کشیده می شود سه «م» جاری است؛ اگر الف از چپ به راست بپرخد «م» از ظاهر به باطن است و اگر چرخش از راست باشد از باطن به ظاهر؛ و اگر الف طویلتر نبود، «م» در خود می گشت.

اما همه حروف را پایان است و إلی ربّک المنتهی. 

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
ای پسر آدم...
موضوع: حدیث قدسی 20:5 سه شنبه هشتم بهمن 1387

در روز قیامت، خدا خواهد گفت:

« ای پسر آدم، من بیمار شدم و تو به عیادت من نیامدی.»

او خواهد گفت: « ای خدا؛ چگونه است که من باید به عیادت تو بیایم و تو پروردگار جهانیان هستی؟»

خدا گوید: « آیا نمی دانستی که فلان بنده من بیمار بود و تو به عیادتش نرفتی؟ نمی دانستی که اگر به عیادتش رفته بودی، مرا با او می یافتی.»

« ای پسر آدم، من از تو غذا خواستم و به من غذا ندادی»

او خواهد گفت: « ای خدا؛ چگونه است که من باید به تو غذا بدهم و تو پروردگار جهانیان هستی؟»

خدا گوید: « آیا نمی دانستی که فلان بنده من از تو غذا خواست و از او دریغ کردی؟ آیا نمی دانستی که اگر به او غذا داده بودی، من را با او می یافتی؟»

«ای پسر آدم، من از تو آب خواستم و به من آب ندادی»

او خواهد گفت: « ای خدا؛ چگونه است که من باید به تو آب بدهم و تو پروردگار جهانیان هستی؟»

خدا گوید: « آیا نمی دانستی که فلان بنده من تشنه بود و از تو آب خواست و از وی دریغ کردی؟ آیا نمی دانستی که اگر به وی آب می دادی، من را با او می یافتی؟»

«ای پسر آدم، من از تو جامه خواستم و مرا نپوشانیدی»

او خواهد گفت: «ای خدا؛ چگونه است که من باید تو را بپوشانم و تو پروردگار جهانیان هستی؟»

خدا گوید: « تو نمی دانستی که  فلان بنده من از تو جامه خواست و او را نپوشانیدی؟ آیا نمی دانستی که اگر او را پوشانیده بودی، مرا با او می یافتی؟»

« ای پسر آدم، من از تو خواستم که مرا ببخشایی و مرا نبخشیدی»

او خواهد گفت: « ای خدا؛ چگونه است که من باید تو را ببخشایم و تو پروردگار جهانیان هستی؟»

خدا گوید: « فلان بنده من از تو بخشایش طلب کرد و او را نبخشیدی؟ آیا نمی دانستی که اگر او را می بخشودی، مرا با او می یافتی؟»

 

ای پسر آدم، تا زمانی که مرا بخوانی، هر چه از من بخواهی، تو را استجابت خواهم کرد و تو را می بخشایم و به گناهان تو نظر نمی کنم.

اگر گناهان تو به ابر آسمانها برسد و از من بخشایش طلب کنی، تو را خواهم بخشید.

« ای پسر آدم، اگر با بار گناهی به بزرگی زمین و آسمان به نزد من آیی، و برای من شریکی قائل نشوی، تو را به بزرگی آن بخشایش عطا کنم.»

« ای پسر آدم، من هر روز و هر شب می گویم: " کیست که مرا می خواند تا پاسخش گویم؟ "کیست که از من چیزی می خواهد تا به او بدهد؟ کیست که از من بخشایش بخواهد تا ببخشایمش؟»

«ای پسر آدم، آیا من خدای تو نیستم، پس مرا تسبیح بگو و اطاعت امر مرا بکن و برای ذکر من، نماز را به جای بیاور.

 

ای پسران آدم، من ظلم را بر خودم حرام کردم و آن را بر شما نیز حرام کردم، پس به یکدیگر ستم مکنید.

ای پسران آدم، همه شما گمراهید؛ مگر آنان که من هدایتشان کردم، پس از من هدایت بطلبید و من شما را راه خواهم نمود.

ای پسران آدم، همه شما گرسنه اید جز آنان که من خورانده ام، پس از من غذا بطلبید و من به شما خوردنی خواهد داد.

ای پسران آدم، همه شما برهنه اید، مگر آنان که من پوشانده ام، پس از من جامه بطلبید و من به شما پوشیدنی خواهم داد.

ای پسران آدم، شما شب و روز گناه می کنید و من گناهان شما را می بخشایم، از من بخشایش بطلبید و من خواهم بخشید.

ای پسران آدم، شما نمی توانید به من زیانی برسانید که به من زیانی برسد، و نه می توانید به من سودی برسانید که به من سودی برساند.

ای پسران آدم، اگر اولین از شما و آخرین از شما، انسان شما و جن شما، باتقواترین و پرهیزکارترین شوند؛ ذره ای بر ملکوت من افزوده نخواهد شد.

ای پسران آدم، اگر اولین از شما و آخرین از شما، انس از شما و جن از شما، ستمکارترین و پلیدترین شوید؛ ذره ای از ملکوت من کاسته نخواهد شد.

ای پسران آدم، اگر اولین از شما و آخرین از شما، انس از شما و جن از شما، برجایی جمع شده و خواسته ای را از من بخواهید، و اگر به هر کس خواسته اش را ده چندان بدهم، از خزائن من ذره ای کاسته نخواهد شد؛ همچنان که از اقیانوس کاسته نمی شود، اگر سوزنی در آن افتد!

ای پسران آدم، اگر کار خوبی را قصد کنید و آن را نکنید، برای شما حسنه خواهم نوشت؛ و اگر کار خوبی را قصد کنید و انجامش دهید، ده چندان برای شما حسنه می نویسم؛ پس در کارهای نیک سبقت بگیرید!

ای پسران آدم، به من قرض بدهید تا به شما قرض دهم. با من محبت کنید تا به شما ده برابر محبت کنم؛ با من قدمی راه بروید تا با شما فرسنگ ها راه بروم، مرا به یاد بیاورید، تا شما را به یاد بیاورم. هر کس از شما مرا در خود یاد کند، او را خودم یاد می کنم. هر کس از شما مرا در میان جمعی یاد کند، در جمعی بهتر از آن یادش خواهم کرد.

ای پسران آدم، اگر شما به اندازه یک کف دست به من نزدیک شوید، به اندازه طول آرنج به شما نزدیک خواهم شد، و اگر به اندازه طول آرنج به من نزدیک شوید؛ به اندازه فاصله انگشتان دو دست گشاده به شما نزدیک خواهم شد. به سوی من قدم زنان بیایید و به سرعت هروله کنان خودم را به شما می رسانم.

ای پسران آدم، من چنانم که از من اندیشدید.  بر نفس خودم رحمت را نوشتم و همانا رحمت من بر غضب من غلبه دارد.

 

احادیث القدسی 2:331

حدیث اربعون النووی 23

صحیح مسلم 7:44:11

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
توبه کسی که صد نفر را کشت
موضوع: توبه 10:51 دوشنبه هفتم بهمن 1387

توبه مردی که صد تن را کشته بود...

در بنی اسرائیل مردی بود که نود و نُه تن را کشته بود و به عقب أعلم اهل زمین می گشت که او را راه فلاح بنماید.

پس او را به راهبی بردند. پس از راهب پرسید: « من نَود و نُه نفر را کشته ام؛ امیدی هست که توبه من پذیرفته شود؟»

راهب گفت: «نه، تو از حکم خدا برگشته ای»

پس مرد، راهب را کشت تا صدنفر کشته اش تمام شد. سپس از أعلم اهل زمین پرسید و او را به مرد عالمی بردند.

پرسید: « من صد نفر را کشته ام. امیدی هست که خدا مرا ببخشاید؟»

عالم پاسخ داد: « بله، هیچ چیز بین تو و خداوند نیست و هیچ کس نمی تواند تو را از توبه کردن بازدارد. به فلان شهر برو و همراه با مردم آن شهر، خدا را عبادت کن؛ مردم آن شهر همه اهل عبادت و نماز هستند، و هرگز به شهر خودت برنگرد، و پشت سرت را نگاه نکن؛ که این زمین برای تو سرزمین بدی بوده است.»

پس مرد به سوی آن قریه رفت، اما در میانه راه، مرگش فرارسید.

پس ملائکه عذاب و رحمت در امر او اختلاف کردند. فرشتگان رحمت گفتند: «او برای توبه با قلبش به سوی خدا گام برمی داشت، پس هر قدمش حسنه ای بوده است.» اما فرشتگان عذاب گفتند: « او مثقال ذره ای کار خیر نکرده است.»

پس مَلکی به صورت آدمی بر ایشان پدیدار شد و او را بین خود داور ساختند، گفت آن چه میان دو زمین است اندازه بگیرید؛ اگر به قریه صلاح نزدیک تر بود، در بهشت خواهد بود. پس قیاس کردند و آن مَلَک گفت در حین مرگ دیدمش که با سینه به طرف قریه صلاح خزید؛ و چون یک وجب بیشتر رفته بود، ملائکه رحمت او را گرفتند و با اهل آن قریه به بهشت وارد شد.

خدا می خواهد شما گناه کنید و او ببخشاید!

« به آن کسی که جان من در دست اوست سوگند! اگر شما مردمانی بودید که گناه نمی کردید، خدا شما را از روزگار پاک می کرد و مردمی دیگر را جایگزین شما می کرد، مردمی که گناه می کنند و توبه می کنند و خدا گناهان ایشان را می بخشاید. پس اگر روزی صد بار توبه شکستی، توبه بازآر؛  چرا که جز کافران از رحمت او مأیوس نمی شوند.

شتر گمشده

مرد صحرانشینی عزم سفر کرد، پس توشه و بار خود را به همراه مقداری غذا و نوشیدنی بر پشت شترش بست و به راه افتاد و گذارش به صحرای خالی(بیابان بی آب و بایر) افتاد. به نیمه راه که رسید، گرسنگی و تشنگی بر او شدت کرد اما با خود گفت: « از این طعام نخورم که بیابان در پیش است و هلاک خواهم شد.» پس سرش را بر زمین گذاشت و از شدت خستگی به خواب رفت.

وقتی برخاست، به راست و به چپ نگریست، اما شترش را نیافت. برخاست و در عقب آن شتر، هراسان صحرا را راه پیمود و می دوید. از گرما و تشنگی طاقتش رفته بود، اما هر چه بیشتر می رفت، شتر را کمتر می یافت. یک تپه را پشت سرگذاشت و او را نیافت، و به تپه دومین و سومین رفت و اثری از او ندید. سپس با خود گفت: « به جای اول باز می گردم»، و در حالی که ناامید شده بود، تمام راه را برگشت تا به آنجا رسید.

در سایه درخت، نشست و خودش را برای مرگ مهیا کرد، و دستانش را دراز کرده، خوابید. وقتی برخاست، سرش را بلند کرد، و شترش را دید که در کنارش ایستاده، و بر پشتش غذا و نوشیدنی اوست. گمان می کنید چنین مردی چگونه شادی خواهد کرد؟

آن قدر شادی خواهد کرد که خدا را چنین شکر می گوید (اللهم انت عبدی و انا ربک) یعنی (خدایا، تو بنده منی و من پروردگار تو)، آن قدر خوشحال است که جمله را به اشتباه چنین می گوید. و البته وقتی به شهر برسد، آشنایان و دوتستانش را صدا کرده، به آنها ولیمه خواهد داد « شاد باشید که من شتر گمشده خود را پیدا کرده ام)

قسم به کسی که نفس من در دست اوست، خدا از توبه گناهکاران به همین منوال، بلکه به مراتب بیشتر خوشی می نماید.

 صحیح مسلم- کتاب التوبه- 1919

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
وحدت متعالی ادیان
موضوع: 17:9 سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

آیا پیام همه ادیان، علی  الخصوص ادیان شرقی و ابراهیمی واحد است یا نه؟ اگر واحد است، این پیام چیست؟ و اگر شیء واحدی نیست، پس شما چگونه از تکثرگرایی دینی دفاع می کنید؟

معنای تکثرگرایی دینی از آن چه که مطرح می شود، بسیار عمیق تر است. معنایش این است که برای هر قومی، وجهه ای از راه تقرّب به خداوند نهاده شده است و هر کس باید از همان راهی که پیش روی اوست، در نیکوکاری بر دیگری سبقت بگیرد؛ و این دستور خداوند هم هست، چنان که می فرماید: و لِکُلّ وجهه هُوَ مُوَلیها فاستبقوا الخیرات یعنی هر کسی یک جانبی دارد که به همان جانب روی می آورد، پس شما در نیکی کردن از هم سبقت بگیرید.  یک آیه دیگر هم هست که خداوند در حقیقت مفهوم این آیه را در آن آیه کامل کرده است که می فرماید: و لو شاء الله لجعلکم امه واحده ولکن لیبلوکم فی ما اتیکم فاستبقوا الخیرات یعنی اگر خدا می خواست، همه را یک امت می کرد، اما به هر کسی چیزی داده، و به همان چیز هم اینها را مورد آزمایش قرار می دهد. باز اینجا هم می گوید سبقت در خیرات.پس کثرت سفرا به همین معنی است، کثرت سفرا خواست الهیست، چرا که اول که مردم امت واحده بودند کان الناس امه واحده ، ولی دور زمان اقتضا می کرد که یک کثرتی محقق شود.

دیگر این که در این میان گفتم، صحبت از مسابقه است، مسابقه در خیرات، فاستبقوا الخیرات. مسابقه، اگر شرایط در آن عادلانه نباشد، مسابقه نیست. وقتی شرایط عادلانه است، که یکسان و مساوی باشد یا طوری باشد که به کسی از افراد مسابقه ظلم نشود. اگر ما می خواهیم مسابقه دو بدهیم، درستش این است که همه از یک خط شروع کنیم، نه این که یکی جلوتر باشد و یکی دیگر عقب تر؛ یا اگر عقب و جلویی هست طوری جبران بشود، که به کسی ستم نشده باشد. پس از همین فاستبقوا الخیرات این طور استنباط می شود که هر یک از ادیان الهی، راه رسیدن به خداست؛ زیرا خداوند فرموده در آنچه به شما دادیم، بکوشید و بر هم در نیکوکاری سبقت بگیرید؛ این شد معنای تکثرگرایی آن طور که هست.

تکثرگرایی که می گوییم، باید یک دلیل معنوی داشته باشد. حقیقت اصلی، درون ذاتی، خداوند سبحان و تعالی است. در در زمان های مختلف، مکان های مختلف، در اقوام مختلف، زبان های مختلف، این حقیقت در شرایط مختلف قرار گرفته. حالا این اصل دین را تغییر نمی دهد. اصل دین چیست؟ اصل دین همان حقیقت واحد است. ما می گوییم اصول دین اینهاست: توحید، نبوت و معاد. این ها اصول دین اسلام نیست، این ها اصول «الدین» است، یعنی هیچ دینی نیست که این سه مؤلفه در او نباشد. همه ادیان الهی، توحید را که همان حقیقت است، دارند. بین انسان و خداوند هم رابطه لازم است، چنان که هر دینی بنیانگذاری دارد، و این بنیانگذاران آن قدر به هم شباهت دارند که همه این ها را بشود به عنوان یک مقوله در نظر بگیریم. در هیچ دینی، زندگی فی نفسبه، هدف نیست. هیچ دینی نیست که بگوید هدف همین خوردن و خوابیدن و آرامش شبانه است، همه ادیان الهی به مرگ و معاد و آخرت شناسی و فرجام شناسی می پردازند. پس توحید، نبوت، معاد، اصول همه ادیان است، نه فقط اصول دین ما. این حقیقت در زبان ها، زمان ها و اقوام مختلف، صور بیان مختلف به خود گرفته که متناسب با شرایط همان قوم و ملت است و همه نیز از طرف خداوند است؛ شما یک دایره را تصور کنید، نقاطی در روی محیط دایره که در فواصل مختلف هستند، ولی همه با شعاعهایی به طرف مرکز دایره وصل می شوند. بزرگان ادیان مختلف با هم وحدت کلام دارند، یعنی برای آنها فواصل زمان و مکان برداشته می شود.

اما ادیانی مانند بوداگرایی اساساً به خداوند معتقد نیستند...تکلیف چنین ادیانی چه می شود؟

باید دید که وقتی کسی بودیسم را بررسی می کند، نگرش ظاهری دارد یا نه؛ نگرشش عمیق تر است. اگر نگرشش ظاهری باشد، بله، می شود همین که شما گفتید، بودیست ها به خداوند معتقد نیستند، یا می گوید بودیسم فلسفه است و دین نیست. این ها اشتباه اس، مبحث نیروانا در واقع اصل یگانه و تعالی الهی است. بودا خود را تجلی خلأ و برگرداننده به آن حالت معرفی می کند و می توان بر آن عنوان نبوت را گذاشت. توحید هم، به اصطلاح، متافیزیک محض دارد. نبوتش هم که در یک اسم مستتر است و آن شونیامورتی یا تجلی خلأ است. معاد نیز، زندگی پس از مرگ است. لازمه اصل رهایی از چرخه زایش و میرش در آیین بودیسم. چرا آنهایی که این حرف را می زنند از خود سوال نکردند، انسان بعد از این که از چرخه زایش و میرش رها شود، کجا می رود؟

چیزی که هست، اسمی برای آن نگذاشته است. چرا که مرتبه مطلقه حقیقت الهی اساساً قابل وصف با کلام نیست. بلکه فقط باید هر صفی را از آن نفی نمود. چرا که توصیف، تعریف است و تعریف تحدید؛ و خداوند تعریف ناپذیر و تحدیدناپذیر است. حضرت علی – علیه السلام- جایی در نهج البلاغه می فرمایند که و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه. قرآن کریم هم می فرماید سبحان ربک رب العزه عما یصفون . این با آن آیه دیگر فرق دارد که سبحان الله عما یشرکون. یعنی یک محتوا و مفهوم جدیدی است. آیه دومی می گوید که مشرکان نمی فهمند، چیزهایی را در وصف خدا می گویند که او از آنها منزه است، آیه اولی می گوید که انبیاء هم توصیف کننده باشند، مرسلین و ائمه هم توصیف بکنند، باز هم ذات الهی ، هر توصیفی از او ساقط می شود.

او در جای دیگر، البته استثنا قائل شده است.

دو اصطلاح هست، یکی تنزیه و یکی تشبیه. اصطلاح اول یعنی «تعالی الهی» و این که در هیچ حد و حصری گنجانیده نمی شود. اصطلاح دوم یعنی در همه چیز حضور دارد، حتی کوچکترین ذره که فکرش را بکنید. دین، تعادل این دو جنبه است. اگر شما فقط بر تنزیه تکیه بکنید، رابطه انسان با پروردگار قطع می شود. این طور شده بود که پروتاگوراس می گفت خدایان یا نیستند، یا هستند. اگر هم باشند، در عالم خودشان هستند و با ما هیچ ارتباطی ندارند. این یک حرفی بود که او زده بود.

اما یک وقت فقط جنبه تشبیه مد نظر گرفته می شود. آفرینش هست اما خدا در آفرینش محدود می شود. مشبه پرستیدن، مجسمه پرستیدن، آفرینش پرستی نتیجه این است. یا فرشتگان را به جای خدا می گیرند یا خدا را در مرتبه فرشتگان نازل می کنند. اما این ها حقیقت نیست، حقیقت همان راه وسط و راه تعادل است. اسلام هم همین راه وسط را گرفته، یعنی گفته من تعادل این دو جنبه را حفظ می کنم. در بعد متافیزیکی صحبت می کند می گوید: لیس کمثله شیء این تنزیهی است. بلافاصله پشت سرش یک تشبیه: هو السمیع البصیر. قرآن آیاتش همین طوری است، تنزیه پشت سر تشبیه، تشبیه پشت سر تنزیه.

اصلاً ما با دو شهادت مسلمان هستیم. اول می گوییم لا اله الا الله، که ماسوی الله را به هر شکلی باشد نفی می کنیم. بعد می گوییم محمد رسول الله.  این شهادت دوم برای این است که ارتباط آفرینش با خدا و خدا با آفرینش برقرار باشد. محمد، به خاطر این که رسول الله است، حتی لای لا اله الا الله هم نفی اش نمی تواند بکند. شهادت اسلام، تنزیه و تشبیه را هماهنگ حفظ کرده است. در آیه سبحان ربک رب العزه عما یصفون قرآن، تنزیه شدیدترین وجهی دارد. یعنی بالاترین از این دیگر نمی شود گفت. مطلقاً گفته عما یصفون هر چیزی که وصف کنند. بلافاصله مرتبه تشبیهی هم داریم، به جامع ترین وصف و سلام علی المرسلین. مرسلین، تعمیم محمد است. به عبارتی ما دو تا شهادت داریم، شهادت عام و شهادت خاص. شهادت عام می شود سبحان ربک رب العزه عما یصفون و سلام علی المرسلین ، شهادت خاص می شود لا اله الا الله، محمد رسول الله.

پس در تکثرگرایی دینی، آن طور که شما مدعی آن هستید، تکلیف ادیان نوظهور چه می شود؟

ملاک حق و باطل زمان ظهور نیست، ما دین حقیقی داریم و دین ساختگی داریم؛ همان طور که طلای اصل داریم، طلای بدل داریم. مهدویت، یک مفهوم است که در همه ادیان هست. در یهودیت، مدعیان دروغین مثل فرانکیم دارد، در بین شیعه، امثال بهاء الله پیدا شده اند. ما به اینها کاری نداریم، قرآن از ادیان سخن می گوید. بله، می شود گفت همه از هر دینی هستند، با هم کنار بیایند، این جنبه ظاهری و اجتماعی مسأله است. ما این طور به مسأله نگاه نکرده ایم.

زمانی یوهان نیز می گفت که هر کدام از ادیان یک قسمت از حقیقت را دیده اند و باید در وحدت با هم همه حقیقت را ببینند؟

وای به حال او با این حرفی که زده است. حقیقت این طور نیست که یک جنبه ای از حقیقت را یکی ببیند، یکی نبیند.  اصل مطلب او این بوده که هیچ کس حقیقت تام و تمام را ندارد، پس به هم فخر نفروشید. ما قسمت دوم را که می گوید به هم فخر نفروشید، قبول داریم. اما قسمت اول، توهین به جمیع مرسلین است.  او مرتبه دین را پایین آورده است. ما با کثرت مواجه شده ایم، این ها راههای مختلفی  است که خداوند برای بشر آماده کرده  که از این راهها به سوی من بیایید. خود او می فرماید: : و لو شاء الله لجعلکم امه واحده یعنی شما که حالا امت واحده نیستید، صور مختلف دارید، پس، فاستبقوا الخیرات. راهی که از سوی خداوند آمده، تام و تمام است. همگی کامل است و پیرو را می تواند به بالاترین حدی که برای انسان ممکن است، برساند، یعنی فناء فی الله و بقاء بالله. هر کدام از راهها، از سوی خدا آمده است، به خداوند هم منتهی می شود. انا لله و انا الیه راجعون این می شود معنای صحیح تکثرگرایی دینی.

فکر نمی کنید که بحث هایی که اخیراً بین تکثرگرایان درگرفته بیشتر بحث لغت است؟

ابداً، بحث مفهوم است. لغتی نداریم که فی نفسه بد یا خوب باشد. مهم برداشتی است که از لغات می کنند. مثلاً کلمه «وحدت وجود» که بیشتر در عرفان و تصوف هم می گویند؛ اگر بگوییم وحدت وجود یعنی هر پدیده ای تکه ای از وجود خداست، یا کفر است یا شرک است یا انحراف یا هر سه اینها؛ ولی اگر وحدت وجود به این معنا باشد که خداوند در قرآن فرموده: الله نور السماوات و الأرض مثل نوره کمشکوه فیها مصباح المصباح فی زجاجه الزجاجه کانها کوکب دری که همه اش، نور است. همه اش، وجود الهیست و آن وجودیست که در همه جا ساری است. پس هر وجودی، پرتوی از همین وجود الهی است، هر وجودی اشعه ای از همین نور است. این می شود برداشت حق از «وحدت وجود». پس مسئله ما این نیست که چه لغاتی را استفاده می کنند، مسأله ما این است که شما این لغتی را که استفاده می کنید، چه چیزی را می خواهید برداشت کنید.

بیانی است که می گوید آیینه ای بوده و تمام رخ یار را نشان می داده، بعد این آیینه شکسته شده و هر قطعه از آن بخشی را نشان می دهد. حال باید همه را به هم وصل کرد تا حقیقت بتمامه آشکار شود؟ آیا این دیدگاه قابل قبول نیست؟

این همان مفهوم است با عبارت دیگر. این سخن نادرست است و توهین به جمیع مرسلین هست.  درستش این است که جور دیگر بگوییم:

در سه آیینه شاهد ازلی – پرده از روی تابناک افکند

سه نگردد بریشم ار او را- پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما آیینه  هایی داریم که تمام رخ یار یگانه یار در همه اینها دیده می شود. البته آیینه تمثیلی است برای ما که ما را به اصل دین باز می گرداند. ادیان تنها تجلیات معادل هستند. اسلام چیزی کم ندارد؛ مسیحیت هم چیزی کم ندارد، این طور هم نیست که این دو را جدا و مستقل از هم فرض کنیم. همان طور که اینطور نیست که بگوییم مسیحیت چیزی دارد که اسلام ندارد، یا اسلام چیزی دارد که مسیحیت ندارد، سبحان الله؛ مگر می شود در یک امر الهی نقص راه یابد؟ جمع بین یک چیز، مفهوم ندارد.  مثال فیل در تاریکی را از مثنوی زده اند، ولی مناسبت ندارد؛ مثال درست، مثال گدایانی است که در انگور و عنب و ازم اختلاف کردند.

و اما یک سوال. شما به عنوان پیشتاز گفتگوی ادیان در جلسات گفتگوی تهران شرکت نکردید؟

بله، می دانم. رسم هست دعوت می کنند و محافلی هم تشکیل می دهند. اولاً درست نیست که بگویید من شرکت  نکردم. چهار سال پیش در تهران نظیر همین جلسات برگزار شد و من شرکت داشتم. مسیحیان اعم از ارتودوکس و کاتولیک ها آمده بودند. ظاهر امر این بود که مسلمان و مسیحی نشسته اند، با هم گفتگو می کنند؛ اما حقیقت امر یک چیزی دیگری بود. اصل این بود که باطن نظر هر کسی این بود که بگویم من حق هستم و تو باطل هستی. این گفتگوی بین ادیان نیست، فایده ای هم ندارد، به جایی هم کار ما را نمی رساند.  این می شود گفتگوی مصلحت جویانه، نه گفتگوی حقیقت جویانه. پیشتاز این نوع گفت وگو، جناب ابوسفیان بود. ایشان می گفت من علیه برادرم هستم اما من و برادرم علیه پسرعموم متحد هستیم، و من و برادر و پسرعمویم علیه غریب.

اصل گفتگوی ادیان، تحقیق است؛ یعنی جستجوی حقیقت. یعنی بدین گونه باشد که بگوید او بنده خداست، من هم بنده خدا هستم؛ خداوند هم به یک زبان سخن نمی گوید، بلکه به هر قومی با زبان خودش حرف می زنم. حالا من می خواهم به هر زبانی که سخن گفته، حرفش را بشنوم تا بهتر بشناسمش. این کار عملاً نیاز به انشراح صدر و باز بودن نظر و عمق فکر و بینش روشن نیاز دارد؛ که فعلاً نیست. فعلاً می شود فهماند فاستبقوا الخیرات.  می شود توقع داشت که در سطح معمولی به هم احترام بگذارید، سعی کنید همدیگر را درک کنید، خیرات دین ما در دین شما هم هست؛ همه راهها از سوی خداست، و همه راهها رو به بی نهایت است.

حضرت علی هم می فرمایند: العلم علمان، علم الأبدان و علم الأدیان. یعنی تنها شناخت یک دین، لازم نیست؛ بلکه علم همه ادیان. مثل یاد گرفتن زبان دیگر، هرچند در سطح عرفانی، یک زبان بیشتر نیست. یک مفهوم در زبان فارسی، یکجور است و در زبان انگلیسی و عربی یکجور دیگر. البته جدای از اینها ما قائل هستیم که من عرف دینه فقد عرف کل الأدیان.

خوب؛ در این جا این سوال پیش می آید. شما از یک طرف از وحدت ادیان می گویید و از یک طرف به اسلام متشرعید؛ چرا به اسلام و نه به دین دیگر؟

اصلاً انّ الدین عندالله الإسلام. دین دیگری نیست، حالا اسلام و هندو از نظر اسمی هست. دین من، شریعتی دارد که می شود درون آن به سیر و سلوک پرداخت؛ من چه لزومی دارد بگروم به دین دیگری؟ من مسلمانم و اسلام من دانه خردلی نیست که فروگذار کرده باشد، پس چه لزومی دارد ردّ شود. اگر دوست من، مسیحی است، او هم چیی کم ندارد؛ اگر هندوست، او هم شریعت خود را دارد؛ ما بر سر مسائل دینی و معنوی یک راه وسط پیش می گیریم. چون اعتقاد داریم باید به خدا نزدیک شد و این جز با ذکر میسر نمی شود. شیخ علی همدانی و یوگشوری در کنار هم زندگی می کردند، یکی شیخ مسلمان، یکی شیخ هندو؛ و هیچ کدام هم با هم دعوا نمی کردند.

پس قائلین به وحدت متعالیه ادیان هیچگاه شریعت خود را عوض نمی کنند؟

چرا؛ این برمی گردد به آن امکاناتی که در هر شریعت و دینی در زمان خاص و مکان خاص قرار داده شده است. مثلاً در مسیحیت فعلی، راه شناخت بسته شده است؛ کسی از مسیحیت برگشته و مسلمان شده است، برای این که سیر و سلوک معنوی الآن امکانش در مسیحیت محدود و کم است. این دین از نظر او متناسب تر با اوست، پس این یک فرصت طلبی مشروع است.

یا فرض کنید کسی پیرو شریعتی است ولی برای عمل راهنما ندارد. شریعتش را عوض می کند و رو به شرعی می آورد که در آنجا راهنمای ایده آل باشد.

برای اروپایی ها اسلام راه ساده تریست نسبت به هندوئیسم؛ چون اروپاییها میراث ابراهیمی دارند. از این نظر سخت است اسطوره های بودایی یا هندو را درک کنند، با آن سبک خاص. البته این تنوع صور خداوند، در هندوئیسم و بودائیسم، از روی حکمت متعالیست؛ و عبث و گزاف نیست.

چرا گرایش غربی ها به بودیسم و ادیان شرقی بیشتر از گرایش آنها به اسلام است؟

چون گرایش اینها احساسی است نه عملی. اگر کسی واقعاً بخواهد هندو شود، هندوئیسم ساختارش طوریست که باید در هند بود. هندویی، وابسته به سیستم کاست است؛ البته راه های لباس زرد هم هست. کم تر کسی است که به این الزامات تن بدهد. بودیسم هم همینطور است، بودایی شدن آسان نیست و تعهد عملی می خواهد، اما کسانی که می رود بودایی می شوند جنبه احساسی کار را در نظر می گیرند. فکر می کنند استغفرالله حضرت بودا، خدا را باور نداشت و برای فرار از خدا می روند بودایی می شوند؛ یا فکر می کنند بودیسم فقط یک فلسفه و مکتب فکریست. امکان انطباق در فرقه هاری کریشنا بییشتر است،  عارف به معنای کلمه نیستند، ولی تمایل به شریعت دارند. اما زبان و ادبیات غرب به اسلام نزدیکتر است، و باید گرایش به اسلام ده برابر این که امروز هست، باشد؛ اما مسلمانان و غربیها هر دو تقصیر کرده اند. موردی که مثال زدید مورد اصفهانی است که روحیاتش شبیه شیرازی هاست. در مورد آئین ذن هم، کتاب هنر کمانکشی را مثال می زنم، که نویسنده اش به ژاپن رفت و سالها پیروی مکتب ذن نمود ولی احساسات و سرگرمی در نوشته اش غلبه دارد و به عمق نرسیده.


ادامه مطلب
1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
ذکر خدا
موضوع: ذکر خدا 15:46 سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

عن  أبی هریره رضی الله عنه أن رسول الله صلی الله علیه و سلم قال: کذلک یقول الله عزوجلّ

انا عِندَ ظنِّ عَبدی بی

من چنانم که بنده ام از من گمان می کند.

و أنا مَعَهُ أینَما کان

و من با او هستم، هر کجا که باشد.

إن ذَکَرَنی فی نَفسِه، ذَکَرتُهُ فی نفسی

اگر مرا در تنهایی یاد کند، او را در خودم یاد کنم.

إن ذَکَرَنی فی مَلأٍ ؛ ذَکَرتُهُ فی ملأٍ  هُم خیرٌ مِنهُم

اگر مرا در نزد گروهی از مردم یاد کند، او را در نزد گروهی که از آن بهتر است، یاد کنم.

إن تَقَرَّبَ إلیَّ شِبراً؛ تَقَرَّبتُ إلَیهِ ذِراعاً

و اگر یک وجب به من نزدیک شود، من یک ذرع (شانه تا سرانگشت) به او نزدیک می شوم.

و إن تَقَرَّبَ إلیّ ذراعاً؛ تَقَرَّبتُ مِنهُ باعاً

و اگر یک ذرع به من نزدیک شود، یک باع(فاصله سرانگشتان دست چپ و راست که افقی باز باشد) به او نزدیک می شوم.

و إن أتانی مشیاً أتَیتُهِ هَرولَه

اگر قدم زنان به سوی من آید، من دوان دوان و هروله کنان به سوی او می آیم.

رواه بخاری( ۷۴۰۵) و مسلم( ۲۶۷۵)

 کلینی، اصول كافى،ج ۲ ،ص 362.

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |
حسین میراث بر انبیا
موضوع: اهل بیت 16:18 یکشنبه بیست و دوم دی 1387

بر او نفرت گزیدند و خشم گرفتند. او را از خود جدا ساختند و دشنامش گفتند. لعنتش کردند و بدکارش خواندند. آن چه از آن او بود، یا از آن یاران وی، یا از آن خانواده وی گرفتند؛ او را کشتند و اهل او را کشتند.

آری، حسین  به جهان راستی و حقیقت درآمد، جهانی که آزاد از دروغ و آز و بیداد و فریب شیطان است. آری، خدای حسین را میراث انبیا عطا فرمود نه میراث شاعران؛ همچنان جدّش که بر زیر پایش خار می ریختند و به روی او سنگ می زدند و به سخره اش می گرفتند و همچنان برادرش که پیمانش را شکستند.

آری، چنان که عصای موسی، ریسمان ساحران را بلعید؛ چنان که گرز داوود پیکر جالوت را درهم کوبید، و چنان که ابراهیم در آتش نمرودی سلامت بود؛ خون حسین نیز بر شمشیر یزید پیروز گشت.

آن روز بود که نام حسین و اهلش در دنیا و آخرت چون اختری پرفروغ درخشیدن گرفت؛ حسین برای ما همچون چراغی است که بر آتشدان راه را روشن می سازد؛ همان نوری بود که در تاریکی می درخشید، همچون تکدرخت انگور بود در میان خارستان، همچون کشتی نوح که غرقه را از هلاک می رهاند، همچون سنگی سخت که کوه نورد دست خود را بر آن می آویزد.

روز عاشورا بود که ملائکه سرود شادی سردادند و همنوا با محمد و آل محمد بر رهایی تازه وجد و سرور نمودند؛ کربلا آغاز و انجامش زیبا بود، و بر زیبایی حزن شایسته نیست، بلکه سرور.

لکن امروز باید گریست، اگر خدا نوحه نواخت، زاری باید کرد. باید گریست، لکن نه بر مصیبت حسین بلکه بر مصیبت خود. نه بر مرگ او که زنده است بلکه بر زندگی خود که مرده ایم. مرده ایم که گوشمان سنگین است که نمی شنود، بر چشممان پرده است که نمی بیند، و قلب هایمان سخت شده است که نمی فهمد. باید گریست زیرا در میان خاربن های وهم و اندیشه گرفتاریم، و دلهایمان در دوری از رطوبت صفا پلاسیده شده است.

پس خوشا به حال آنان که امروز می گریند، زیرا که خندان خواهند بود.

1 نوشته شده توسط ابن عزالواعظین | لينك ثابت | |

Copyright © 2005-2006 - Site bus: ابن عزالواعظین & Designer: Farshad Ahamdi