|
صفات جمالی و جلالی
موضوع: عرفان و حكمت اسلامي
23:33 یکشنبه سوم تیر 1386
3- صفات جمالی صفات حق را اگر به لطف و رحمت مربوط باشند صفات جمالی گویند و اگر متعلّق به قهر و هیبت باشند، صفات جلالی گویند. و هر یک از این دو نیز دارای جلال و جمالند.
صفات جمالیّه دارای جلالند و صفات جلالیّة دارای جمالند. اگر ذات حق به صفت جلال بر چیزی تجلّی نماید، اثرش کبریا و قهر و هیبت است و اثر تجلّی حق با صفات جمالی انس و محبّت و لطف و رحمت است و چون منشاء و مرجع همه ی اسماء و صفات حق، ذات واحد اوست، و ذاتش بالذّات منشاء صفات جمالی و جلالی است، لذا هر جا که صفت جمال ظهور یابد، صفت جلال در باطن آن مستور است و اگر به صفت جلال تجلّی نماید، صفت جمال در باطن آن مستور است. این آیه که « کلّ یومٍ هُوَ فی شأن» یعنی هر روزی او دارای شئون و تجلیات و مراتب خاصی است به اسماء و صفات خاص. و صفات بر دو قسم هستند. 1- صفات سلبیه: مانند غنی، قدّوس، سبّوح 2- صفات ایجابی و ثبوتی که خود بر سه قسم است: o صفات حقیقی بدون اضافه مانند حیات و وجوب و قیّومیت به یکی از دو معنی آن(قیمومیت ذاتی) o صفات اضافی محض مانند اوّلیّت و آخریّت o صفات حقیقی دارای اضافه مانند ربوبیّت و علم و اراده هر یک از این صفات، دارای نوعی وجود و هستی است، چه ایجابی باشد و چه سلبی، به دلیل این که وجود به نوعی عارض عدم و معدوم هم می گردد(چه صفات سلبی هم از تجلیّات ذات حقّ اند.) و این صفات همه تجلیّات حق اند بر حسب مراتب گوناگونش، که مرتبه ی الوهیت جامع همه ی این مراتب است. که از این مرتبه در زبان شرع به عنوان «عماء» یاد شده است.
و این نخستین کثرت حاصل در عالم وجود است، و برزخی است میان حضرت احدیّت ذاتی و مظاهر خلقی، و این کثرت به خاطر آن است که ذات حق به حسب مراتب الوهیّت و ربوبیّت، بالذّات مقتضی صفات متعدّد و متقابل است، همانند قهر و لطف و رحمت و غضب و رضا و سخط و غیره. که صفات جمالی و جلالی جامع همه ی آن هاست.
زیرا هر چه به لطف تعلّق داشته باشد، صفت جمال است و آن چه به قهر مربوط باشد، صفت جلال است. و هر جمالی را هم جلالی است چنان چه هر جلالی را جمالی است. مانند هیمان و حیرت و بی خودی حاصل از جمال الهی که عبارت است از انقهار عقل از جمال حق و تحیّرش در آن جمال. و اما نمونه ی جمال مستتر در جمال، یا لطف مستور در قهر الهی آیه ی شریفه 2:179 است كه « ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الألباب»- در امر قصاص، نوعی زندگی و حیات برای شما نهفته است، ای صاحبان خرد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید: « سُبْحَان مَنِ اتَّسَعَتْ رَحْمَتِهِ لِأوْلِیائِهِ فی شِدَّة نِقْمَتِهِ و اِشْتَدَّت نِقْمَتِهِ لِأعْدَائِهِ فی سِعَةِ رَحْمَتِةِ» خطبه 90 نهج البلاغه – يعني پاك و منزّه است خدايي كه عين شدّت غضب، نعمت و رحمتش شامل حال دوستان، و در عين وسعت رحمتش، غضب و نقمتش شامل حال دشمنان است» از اين جا سر سخن پيامبر عليه السَّلام معلوم مي شود كه «خُفَّتْ الجَنَّه بالْمَكَارِه و حُفتِ النّار بالشَّهواتِ» بهشت خداوند را با تحمّل سختي ها مي رسند و آتش دوزخ را از مسير لذّت ها. اين لطف توأم با قهر و قهر توأم با لطف، حالتي است كه به صورت برزخ ميان همه ي صفات متقابل، تحقّق دارد. كه هيچ جمالي بي جلال و هيچ جلالي بي جمال وجود ندارد. 1- برخي از فيلسوف نمايان جديد و پيروانان آنان، با اندي توجّه به موضوع تضاد و نقش آن در تحليل مسائل، اين تضاد را بديع ترين مبناي فلسفي تلقّي كردند. غافل از اين كه در فلسفه ي اسلامي، اصولاً دوام فيض حق تعالي را نتيجه ي وجود تضادّ دانسته و اين حقيقت را كه « گر تضاد در كار نباشد دوام فيض، امكان نخواهد داشت» اصل مسلّمي مي شمارند. در عرفان اسلامي نيز چنان كه مي بينيد، تضاد را از لاهوت و از مقام واحديّت مطرح كرده و مبناي جهان بيني عرفاني قرار مي دهند. 2- اين تضاد در اسماء و صفات حضرت حق، وجود لطف و قهر آميزش هر لطفي با قهر و هر قهري با لطف، براي عارفان و عاشقان موضوعي است شگفت انگيز و در عين حال حسّاس و قابل تأمّل. از جهتي، با توجّه به اين تضاد، هر عارفي هرگز از خوف و رجاء و قبض و بسط در امان نيست، هر خوفي آبستن رجاء و هر رجاء زمينه ساز خوف است. لذا چنان كه بسط ها به قبض مي انجامند، قبض ها نيز بسط را به دنبال خواهند داشت. از اين جاست كه براي عاشق، غم و شادي، گريه و خنده، هر دو اجتناب نا پذيرند. (شرح آشتیانی)
انعكاس قهر و لطف گاهي در بيانات اديبان، ميان اندام هاي معشوق تقسيم مي گردد، به اين معنا كه عضوي را جلوه گاه هر و عضو ديگري را وسيله ي ابزار قهر مطرح مي كنند. چنان كه معمولاً چشم معشوق را مظهر قهر(جلال) و در مقابل لب را جلوه گاه لطف و مهر و رحمت(جمال) مي شمارند. حافظ مي گويد: ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مي كشت معجز عيسويت در لب شكّرخا بود بوي شير از لب همچون شكرش مي آيد گر چه خون مي چكد از شيوه ي چشم سيهش و شبستري در وصف معشوق در گلشن راز مي گويد: ز چشم او ، همه دل ها جگرخوار لب لعلش شفاي جان بيمار به چشمش گر چه عالم در نيايد لبش هر ساعتي لطفي نمايد ز غمزه مي دهد هستي به غارت به بوسه مي كند بازش عمارت
مولوي در رابطه با خفاي لطف در قهر چنين مي گويد: هله نوميد نباشۣی كه تو را يار براند گرت امروز براند نه كه فرداتۣ بخواند در اگر بر تو ببندد مرو وصبركن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشۣاند و اگر بر تو بندد همه ره ها و گذر ھا ره پنھان بنماید که کسۣ آن راه نداند نه که ذبّاح به خنجر چو سۣر میش ببرّد نکشد کشۣته ی خود را، کشد آن گاه کشاند چو و می میش نماند ز دم خوکۣ ٚٚٚٚٚٚٚکندٛٛٛٛ پر تو ببینی دم یزدان به کجاھاتۣ رسۣاند به مثل گفته ام این را که اگر نه کرم او نکشۣد هیچ کسۣیی را و زکشۣتن برھاند همگی ملک سۣلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جھان را و دلی را نَرَماند دل من گرد جهان گشت و نیابیدمثالش به که ماند ،به که ماند، به که ماند، به که ماند هله خاموش که می گفت از این می همگان را بچشۣاند، بچشۣاند، بچشۣاند، بچشۣاند
موضوع: عرفان و حكمت اسلامي
23:30 یکشنبه سوم تیر 1386
2-تجلّی اول: احدیّت و عماء اکنون به گونه ای مجرد از صفات زائد اعتبار شود، احدیت و عماء خوانده می شود. اگر ذات حق را مجرّد از صفات زاید بر آن اعتبار کنیم، از این مرتبه به عنوان احدیّت و عماء تعبیر می شود.
حقیقت وجود که در مقام و موطن ذات، غیب محض، و نسبت به تعیّنات خلقی، مجهول مطلق، و نسبت به هر تعیّنی که فرض شود(اعمّ از تعیّن علمی و عینی لا بشرط می باشد، دارای تنزّلات و تجلّیات متأخّر از غیب ذات است. و این تنزّل از مقام غیب در رتبه ی اوّل تنزّل علمی و در درجه ی دوم تنزّل عینی و خارجی است به اعتبار تجلّی و تنزّل، متعلّق ادراک و کشف و شهود می گردد و در مقام شهود ذات در کسوت اسماء و صفات، دو نوع جلوه دارد: یکی مشاهده ی خود در حالتی که جامع کلّیه ی شئون الهیّه و کونیّه و واجد کلیّه ی صفات کمالیّه و اسمائیّه، و صور کلیّه مستجن در باطن اسماء و مکنون در غیب وجود، و رؤیت کلیه ی مظاهر خلقیه ی منبعث از اسماء و صفات به نحو رؤیة المفصل مجملاً، بر وجه کلّی بدون امتیاز صفات و اسماء از ذات، و بلاملاحظه امتیاز اسماء از مظاهر احدیّت است به اصطلاح عرفا، و تمام حقیقت حق واجب است به اصطلاح حکما. 3- تجلّی دوم: واحدیّت و الھیّت و اگر آن را متّصف بدانیم به جمیع صفات کمالی به نام واحدیّة خوانده می شود و الهیت شامل آن است. اگر ذات را متّصف به جمیع صفات کمالی اعتبار کنیم، به عنوان واحدیّت و الهیّت خوانده می شود. مرتبه ی واحدیّت، ظلّ و صورت و تفصیل مقام احدیّت است. در این مقام نیز « کثرت وجودی» منتفی است. با این فرق که در احدیّت از کثرت نسبی اثری نبود، امّا در حضرت علم و مرتبه ی الهیه یا الوهیت، کثرت نسبیه که اساس آن کثرت خارجیه است، تحقق دارد. به عبارت دیگر، حقیقت ذات از مقام احدیّت تجلّی و تنزّل نموده و در مقام تفصیل اسماء ظهور می یابد و با اتّصاف به جمیع صفات کمالی و تشأن به جمیع صفات و اسماء کلّی و جزئی، از لحاظ تجلّی در کسوت اسماء باعث ظهور صور کلّیّه و اسماء و صفات از مظاهر خلقیه،در عرصه ی علم می گردد و این ظهور به وسیله ی فیض اقدس حق تعالی تحقّق می پذیرد. 1-شاهد خلوت خانه ی غیب هویّت، که نه اسم داشت و نه رسمی، و نه حکمی بر او بود و نه خبری از او، خواست که خود را بر خود جلوه دهد. اوّل جلوه ای که کرد به صفت وحدت بود و این وحدت که نخستین تعیّن و تنزّل از مقام غیب هویّت است، اصل، و اساس همه ی قابلیّت هاست، قابل ظهور و بطون هر دو، و منشاء احدیث و واحدیث، و این وحدت برزخ جامعی است میان احدیّت و واحدیّت ، و این وحدت عین قابلیّت ذات است برای بطون و غیب ذات و انتفاء اعتبارات و حکم ازلیّت ذات و نیز عین قابلیّت ذات است برای ظهور ذات و ظهر اعتباراتی که متضمن آن هاست، و ظهور حکم ابدیّت ذات و در حقیقت این وحدت را دو اعتبار است:
یکی سقوط همه ی اعتبارات ، که ذات را به این اعتبار «احد» می نامند که متعلّق این اعتبار، بطون ذات و اطلاق و ازلیّت آن است و نسبت «احد» به سل، بیشتر از ثبوت و ایجاب است. دیگری اعتبار ثبوت اعتبارات نامتناهی، با اندراج همه ی این اعتبارات در این وحدت.
همانند اندراج نصفیت و ثلثیت و ربعیت در واحد عددی، و ذات را به این اعتبار واحد می نامند که اسمی است ثبوتی و نه سلبی و متعلّق این اعتبار ظهور ذات اقدس باری تعالی است و وجود و ابدیّت آن، و میان این دو اعتبار هیچ گونه مغایره در واقع محقّق نیست. چه مغایرت حکم کثرت است و در آن مقام کثرتی وجود ندارد. 2- این تعیّن دوم در عین وحدتش، بر حسب اعتبارات گوناگون دارای اسماء و عناوین متعدّدی است بدین قرار: مرتبه ی الوهیت، به اعتبار آن که اصل و منشاء ظهور جمیع تعیّنات و کمالات تک تک آن ها بوده و قبله ی توجّهات آن ها و مرجع نهایی ایشان است.
عالم معانی، به اعتبار تحقّق و تمیّز جمیع معانی کلیّه و جزئیّه است در آن. حضرت ارتسام، به اعتبار ارتسام کثرت نسبیّة منسوب به اسماء الهیه، وکثرت حقیقیه منسوب به کون و حقایق کونی، در آن. حضرت علم ازلی، به اعتبار تعلق و احاطه ی علم ازلی است بر آن. مرتبه ی ثانیه است به اعتبار این که صورتی از تعیّن اول باشد. 3- اصطلاح عماء در لسان اهل عرفان، گاهی در مورد مقام احدیّت به کار رفته و گاه در مورد مقام واحدیّت. عماء به معنی ابر رقیقی است که میان شخص و ناظر یا میان او و آفتاب حایل شده، مانع این می گردد که او آفتاب را ببیند. یا ابری که حایل بین آسمان و زمین است و مانع تابش نور بر زمین. یا ابری که واسطه ی نزول برکات است. به هر حال، این اصطلاح را عرفا از کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گرفته اند که در پاسخ ابورزین عقیلی که پرسید: « خدای ما پیش از آفریدن جهان در کجا بود؟» فرمود: « کان فی عماء» در عماء بود.
اگر عماء را به مرتبه ی احدیّت اطلاق کنیم، به آن اعتبار است که واسطه ای است میان خورشید ذات با وصف احدیّت، و مقام واحدیّت دارای نوعی از کثرت است.
و اگر آن را به مرتبه ی واحدیّت اطلاق کنیم، واسطه خواهد بود میان ذات با صفات واحدیّت که منشاء ظهور کثرات خلقیه است و خود حقایق خارجی و کثرات واقعی.
در صورت اوّل،برزخ و حایل است میان ذات و کثرت مقام واحدیّت، و در صورت دوم برزخ و حایلی است میان واحدیّت و کثرات خارجی و به هر حال از نسبت و اضافه ی کثرات و نقایص به حق تعالی جلوگیری می کند.
ذات الهی
موضوع: عرفان و حكمت اسلامي
23:28 یکشنبه سوم تیر 1386
ذات الهی را اگر از اعتبار و حیث «هی هی» ، اعمّ از اتّصاف و عدم اتّصافش به صفتی از اوصاف اعتبار کنیم، و آن حقیقة الحقایق، هویّة، وجود بلا شرط مقسمی، حقیقت کلیّه و.. می نامند. (پس مراد از حقیقة الحقایق ذات حق است چه موصوف و چه غیرموصوف به صفتی) حقیقت و ذات حق به تعریف اسمی و لفظی، یا چیزی دیگر غیر از این دو عبارت است از نفس حقیقت وجود و هستی صرف، و حقیقت وجود محض لا به شرط و مطلق از کلیّه ی قیود و رها از آن چه که قید به حساب آید، اگر چه آن قید، قید اطلاق باشد. چه آن که اطلاق نیز خود، قید و منشاء تعیّن و تقیّد ذات می شود. لذا اطلاق را محقّقان، در حق در معنای عدم قید گرفته اند، که مطلق است، یعنی قید ندارد. اگر چه این قید، قید اطلاق باشد. پس ذات حق و مقام حقیقت وجود نه مقیّد است به صفتی، و نه غیرمقیّد. یعنی هر صفتی را که با ذات قیاس کنیم، نفس این صفت، و عدم آن، قید و منشاء تعیّن اصل وجودست، در حالتی که اصل ذات غیرمتعیّن و غیرمقیّدست به هر قیدی که فرض شود و از این جا روشن می شود سرّ آن که گفته اند اطلاق وجود نیز بر ذات، از باب تفهیم است، نه آن که اسمی از برای ذات باشد که از ذات مطلق از اطلاق، غیب الغیوب، و کلی است و از اسم و رسم آزاد است چنان چه نه کسی از او نام می تواند یافت و نه نشان، و در عین حال هر موجودی به حسب ظهور فعلی و معیّت قومی سر و سرّی دارد. ابن عربی گوید: « ذات را نه اسم است و نه نشان و نه معلوم بر کسی است و نه مشهود و اطلاق نیست مگر برای تفهیم و آن برای تعریف نیست زیرا ذات نه آن است که به توصیف و تعریف می رسد و مطلقا غیرقابل تفهیم است» خداوند سبحانه و تعالی می فرماید: « و لا یحیطون بِهِ عِلْمَاً»(20:109) پیامبر علیه السَّلام می فرماید: « در ادراک من آن چه در توست نمی گنجد». منظور از «ما فی نفسک» همان مرتبه ی ذات خداوند است[1]. هر گونه حکمی و نسبتی علمی، مقتضی نوعی تقیّد و تعیّن است، و بی تردید هر تعیّن و تقیّدی مسبوق به غیر آن است. اقتضای هویّت مطلقه به اطلاق حقیقی، آن است که به هیچ وجه معلوم و محاط نباشد، در حالی که حقیقت علم عبارت است از احاطه بر معلوم، و کشف و تمییز آن از غیر. پس حقیقت علم به حقیقت ذات هرگز تعلّق نمی گیرد، و اقتضای ذاتی هرگز تغییر نمی پذیرد پس حقیقت علمیّه نمی تواند احاطه داشته باشد بر ذاتی که مقتضی عدم احاطه است، زیرا که علم چه به حق نسبت یابد چه به خلق، حقیقت آن با این نسبت تغییر نمی کند، و علم به هر حال نسبتی است از نسبت های ذات، که از غیر خود متمیّز است، پس نمی تواند بر ذات غیر محاط، احاطه داشته باشد، وگرنه لازم می آید که حقایق منقلب گشته، و ذوات، اقتضای ذاتی خود را از دست بدهند که این هم بیانگر بطلان آن است. این که گفته شد ذات حق در مقام اطلاق، محال است که متعلّق علم و مورد احاطه واقع شود، البته منظور این است که به صورت متعیّن و متمیّز متعلق علم واقع نمی شود، اما ممکن است مورد معرفت اجمالی واقع گردد. تعلّق علم حق به ذات خویش، به دو نوع و از دو طریق است، یکی این که ذات حق در عرصه ی تعقّلش از خویش، تعیّن می یاد که این تعیّن در عین حال نسبت به تعیّن نسبت به هر چیز دیگری در قوای ادراکی هر عالم دیگری، دارای اطلاق است و حتّی نسبت به تعیّن حق در تعقّل هر متعقّل دیگری هم، دارای اطلاق است. دیگر این که تعلّق علم حق به ذات خویش، به صورت معرفتی است از ذات، از حیث اطلاق و عدم انحصار آن در تعیّن فی نفس خویش و این معرفت کلّی و اجمالی است. و از آن جا که حضرت اعلی ، به لحاظ حقیقت خویش در حجاب عزّت قرار گرفته و هیچ نسبتی بین او و ماسوای او نیست، خوض در معرفت آن مقام، تلاشی بیهوده و بی حاصل است. آن چه ماسوا را در خور است یک معرفت اجمالی است در این که در آن سوی تعیّنات، حقیقتی است که ظهور و پیدایش همه ی تعیّنات از وی و با وی است. کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جَرَسی می آید. (حافظ) لذا خداوند سبحانه و تعالی به زبان ارشاد و حکمت می فرماید: و یحذرکم الله نفسه و الله رؤوف بالعباد 3:30 یعنی خداوند شما را از خود بر حذر می دارد و بیم می دهد در حالی که خداوند به بندگان خویش مهربان است. در حقیقت همین که خداوند ما را از خود بر حذر می دارد نشان از رحمت و رأفت اوست که بندگان را از تلاش بی حاصل و طلب محال باز دارد و به همین دلیل خداوند می فرماید: « تفکّروا فی آلاء الله» در نشانه های خدا فکر کنید « ولا تتفکَّروا فی نفس الله» امّا در ذات خدا تفکر نکنید. بنابراین اگر کسی مدّعی وصول به کنه آن حقیقت مقدّس باشد، کاذب و مفتری است. چه آستان آن بارگاه، بالاتر از آن است که غبار وهم و فهم ممکنات آلوده شود، و اندیشیدن در این باره با اندیشه ی محدود مربوط به ذات اقدس حضرت اعلی نیست. آن چه پیش تو غیر آن ره نیست غایت فهم تست و الله نیست حضرت صادق علیه السّلام می فرماید: « کُلَّما مَیَّزْتُموهُ بأوهامِکُم فی أَدَقِّ مَعَانِیِهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مصنوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدودٌ إِلَیْکُم» هر آن چه با وهم و گمان خود در دقیق ترین معنایش(برای خدا) تصوّر کنید باز ساخته و پرداخته ی (ذهن) شماست (و از نظر حق) به سوی شما مردود است. و از همین مضمون از حضرت رضا علیه السّلام روایت شده است: مَا تَوَهَّمْتُمْ مِنْ شَیء فَتَوهَّموا غَیْره هر چه درباره ی خدا می پندارید، خدا را غیر از آن بپندارید. احادیث بسیار دیگری هست که ما را راهنمایی می کند در این که اندیشه ی خود را در زمینه ی مخلوقات و نعمت های الهی به کار بگیریم ونه در ذات حق تعالی. مولوی می گوید. زین وصیّت کرد ما را مصطَفَی بحث کم جویید در ذات خدا
مولوی نیز می گوید: عنقا شکار کس نشود دام باز چین کاین جا همیشه باد به دست است دام را 1 محمّد علیه السّلام از سر عجز و قصور به نزد خداوند اعتراف می کند « اعوذ برضاک من سخطک، و اعوذ بمعافاتک من عقوبتک، و اعوذ بک منک، لا احصی ثناء علیک، أنت کما اثنیت علی نفسک، لا ابلغ کلّ ما فی نفسک، ربّ زِدْنی تَحَیُّراً» یعنی از خشم تو به خشنودی تو پناه می برم، و از عقوبت تو به بخشش تو پناه می برم، از ذات تو به ذات تو پناه می برم، من ستایش و مدح تو را شمار نتوانم کرد، چنان چه تو خویش را ثنا کردی، تمامی کمالات تو در ادراکم من نمی گنجد، پروردگارا بر حیرتم بیفزای.
رشاد خلیفه که بود؟
موضوع: اسلام و سياست
14:45 پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
رشاد خلیفه که در رشته زیست شناسی تحصیل کرده بود- در سال ۱۹۷۴ رابطه ی علمی و ریاضی در تعداد سوره ها و آیه های قرآن کشف کرد. او معتقد بود که قرآن دارای یک کد پنهان نوزده است.
· كلمه (الله) بدون حساب الله كه در ”بسم الله الرحمن الرحيم“ اول سورهها است، 2698 بار يعنی 19 X ۱۴۲بار آمده است. · كلمه (الرحمن) كه يکی از صفات انحصاری خدا است، 57 بار يعنی 19 X ۳ بار · و كلمه (رحيم) كه بصورت صفت خداوند آمده 114 بار يعنی19 X ۶ بار آمده است (كلمه رحيم 9:128 سوره توبه در مورد صفت پيغمبر اسلام (ص) ذکر شده است، نه در مورد صفت خداوند). · سوره علق كه 5 آيه اول آن اولين آياتی است كه به پيغمبر (ص) نازل شده 19 سوره مانده به آخر قرآن يعنی سوره 96 قرآن است و 5 آيه اول آن كه اولين آياتی است كه بر پيغمبر (ص) نازل شده 19 كلمه دارد و 76 حرف است يعنی19 X 4 = ۷۶ · سوره علق 19 آيه و 285 حرف يعنی 19 X ۱۵ حرف دارد. · سوره ناس آخرين سوره قرآن (سوره 114) است و 6 آيه دارد يعنی 19 X ۶ = ۱۱۴ · سوره نصر سوره 110 قرآن كه بقولی آخرين سورهای است كه بر پيغمبر(ص) نازل شده 19 كلمه دارد و آيه اول آن 19 حرف دارد. · 9 آيه اول سوره قلم سوره 68 قرآن كه دومين آياتی است كه به پيغمبر (ص) نازل شده، 38 كلمه دارد كه مساوی 19 X۲ ميباشد. · 10 آيه اول سوره مزمل سوره 73 قرآن، سومين آياتی است كه بر پيغمبر (ص) نازل شده كه 57 كلمه دارد يعنی57 = 19 X ۳ · حرف ”ق“ در سوره ق (سوره 50) و در سوره شوری (سوره 42) كه در حروف مقطعه اول اين دو سوره ذكر شده 57 بار تکرار شده است يعني 19 X 3 در تمام حروف مقطعه قرآن اين روابط رياضی وجود دارد كه حدود 200 رابطه است. · حرف ”ن“ در سوره قلم (سوره 68) 133 بار آمده است يعنی 133 = 19 X۷ · حروف ”ی“ و ”س“ در سوره يس ( سوره 36) 285 بار آمده است يعنی: 285 = 19 X ۱۵ · حرف ”ص“ در سوره اعراف (سوره 7) 97 بار و در سوره مريم (سوره 19) 26 بار و در سوره ”ص“ (سوره 38) 29 بار آمده كه جمع آن در سه سوره (152 = 97+ 26 + 29) می باشد يعنی: 152 = 19 X ۸ رشاد خلیفه با استفاده از ارزش های عددی حروف ابجد ده ها رابطه کشف کرد که در همه ی این روابط عدد ۱۹ نقش اساسی و اصلی داشت. طرح رشاد خلیفه می توانست طرحی بر علیه تحریف قرآن باشد. به این معنی که اگر جای سوره ها و آیه ها عوض شود- دیگر این روابط برقرار نخواهد ماند. رشاد خلیفه احتمالات را در پنج مرحله اندازه گیری کرد تا نشان دهد آن چه به دست آورده تصادفی نیست. در حالی که وی می توانست بسیاری از این روابط را در هر کتاب دیگری پیدا کند. اما فعالیت رشاد خلیفه در همین جا متوقف نشد. او وقتی آیه ای قرآن را با هم جمع زد متوجه شد که تعداد آیات ۶۳۴۸ است. و این عدد به نوزده قابل قسمت نیست. این خط بطلانی بر نظریه ی نوزده بود که رشاد خلیفه آن را تبلیغ می کرد. رشاد در واکنش به این سوال- پاسخی عجیب و خیره کننده داد. او گفت: « دو آیه آخر سوره برائت (توبه) جزو قرآن نیست و بعدا اضافه شده- اگر آن را حذف کنیم تعداد آیات ۶۳۴۶ آیه می شود که به نوزده قابل قسمت است. » رشا گویی چنان معتقد به نظریه ی نوزده بود که حاضر شد بپذیرد کتاب خدا تحریف شده است. در سال ۱۹۸۸ دکتر رشاد خلیفه سخنرانی در نیویورک ایراد کرد و در آن با توجه به آیه ۵۴ سوره ی قمر گفت: « بدون شک ما قرآن را برای شما آسان کردیم.» آن کسانی که می گویند قرآن قابل فهم نیست دو دسته اند یا سودجو و یا فریب خورده. این سخن رشاد خلیفه می توانست دعوتی باشد به سوی حکم خدا که فرموده بود تا می توانید قرآن بخوانید و یا در قرآن به تفکر ترتیل کنید. اما همین حرف رشاد خلیفه سرانجام دچار انحراف شد و گفت: « پیغمبر جز خواندن قرآن هیچ حرفی نزده و هیچ حدیث معتبری وجود ندارد» و قرآن کامل است را به نفی حدیث معنی کرد که در حقیقت خلاف و ضد قرآن است « و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم» نفی حدیث از یک سو و اعتقاد به تحریف قرآن باعث شد بسیاری از رهبران مسلمان شیعه و سنی در سرتا سر عالم او را مرتد بدانند.
حرمین شریفین عسکریین علیهما السلام
موضوع: اسلام و سياست
14:14 پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنّّه التی کنتم توعدون بسم الله
لنکرانی
موضوع: اسلام و سياست
14:0 پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
یقول الله سبحانه و تعالی:
یا ایتها النفس المطمئنه الرجعی الی ربک راضیهْ مرضیّّه وادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی
یکی دیگر از ضربه هایی که ملت ما دید و به خصوص حوزه از این ضایعه خیلی متاثر شد اینب ود که یکی از ستون های اصلی علمی و فرهنگی خودش یعنی آیت الله حاج آقا فاضل لنکرانی را از دست داد. از شنیدن خبر وفات ایشان خیلی متاثر شدم و این ضایعه را به همه ی ملت- اهل حوزه- و مقلدان ایشان تسلیت می گویم. ان شاء الله مورد آمرزش الهی قرار بگیرند.
شریعتی
موضوع: اسلام و سياست
13:22 پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
فبشر عباد الذين يستمعون القول و يتبعون احسنه اولئك الذين هدئهم الله و اولئك هم اولوالألباب شريعتي كودكي است گستاخ و سوتك در دهان مشكل شريعتي و امثال او اين است كه خود را همرنگ جماعت نمي كنند و مدام رسوايي مي آفرينند. آنان چون شمع در شام تار مردمان مي سوزند و مي فروزند و در اين هنگام، شب پرستان اين سوسوي خرد را نيز بر نمي تابند و بر وي هجوم مي اورند. به راستي اگر تمام تيرگي ها و تاريكي ها گرد هم آيند، نمي توانند سوسوي اين شمع كوچك را خاموش كنند. شريعتي مسلماني مؤمن، مؤمني متعهد، متعهدي روشنفكر، روشنفكري مبارز، مبارزي پرتلاش، معلمي خاضع، دانشمندي محقق، نويسنده اي درون گرا ، و اسلام شناسي انقلابي بود كه به راستي ، همه ي آن چه در چنته داشت در راه عقيده اش نثار كرد. به راستي اين مرد چه مي گفت؟ به گونه اي خودبافته هاي مردم را حلاجي مي كرد كه خشم مقدس مآبان و متحجران را بر مي آشفت، و ملاحظه نمي كرد. بي محابا، بر صف جهل، خرافه و بدعت تاخت و خون تجاهل و تحجر را به زير پاي درخت نهضت ريخت. قرباني تيغ كلام او ، تنها تحجّر نبود، بلكه با تمام وجود بر سر انفعال و خودباختگي داد مي كشيد و خواب رفتگان را بيدار مي كرد. به سرنوشت مردمش مي انديشيد، بي آْن كه از آماج تهمت و افترا هراسي به دل راه دهد. روحش شاد و يادش زنده باد- شريعتي افشاگر زور و زر و تزوير
هر كه عاشق نگشت پاك نشد
موضوع: شعر
12:52 پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
اي برادر!
هركه عاشق نشد، پاك نشد هر كه پاك نشد، به پاكي نرسيد و هر كه عاشق شد و عشق خود را آشكارا گردانيد، پليد بماند و پاك نشد! از جهت آن كه آن آتش كه از راه چشم به دل وي رسيده بود از راه زبانش بيرون كرد. و آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند. از آن دل، پس از اين كاري بر نيايد نه كار دينوي و نه كار اخروي و نه كار مولي
چون جمال معشوق همگي دل را فروگرفت چنان كه هيچ چيز ديگر را راه نماند، عاشق خود را نمي بيند، همه معشوق مي بيند پس متغير وقتي شود كه دوكس بيش باشند. و التفات وقتي كند كه دوكس باشند و در اين مقام است كه طلب بر مي خيزد و فراق و وصال نمي ماند و خوف و اميد و قبض و بسط به هزيمت مي روند.
اي تو!
موضوع: شعر
14:8 سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
لطيفه اي ست نهايي كه عشق ازو خيزد
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست قلندران حقيقت به نيم جو نخرند قباي اطلس آن كس كه از هنر عاريست بر آستان تو مشكل توان رسيد آري عروج بر فلك سروري به دشواريست.- اخوين
هيچ چيز زيباتر از آن نيست كه- مردي به نجوا در گوش زني گويد كه دوستت دارم فرشتگان سر مي كشند و مي شنوند و آن خبر را به آسمان مي برند و شادي مي كنند.
هيچ چيز زيباتر از آن نيست كه زني به نجواي مردي كه او را دوست دارد چهره اش شكفته شود- و پيشاني اش را به مرواريد شرم تزيين كند. و از باغ عارضش هزار لاله برآيد
هيچ چيز زيباتر از آن نيست كه نوزادي در آغوش مادرش شير نوشد فرشتگان صف مي بندند تا مادر را ياري كنند كه پستان به دهان كودك نهد
هيچ چيز زيباتر از آن نيست كه پدربزرگ و مادربزرگي نوه شان را در آغوش گيرند يا كودك روي پنجه هاي پا بايستد و گونه ي آن ها را ببوسد
هيچ چيز زيباتر از عشق انسان به انسان نيست هيچ چيز اما چيزي زيباتر از اين هاست چيزي كه از همه زيباتر است و آن قطره ي سرشكي است كه به ياد محبوب جاويدان از گوشه هاي چشم سرازير مي شود
قطره اي كه صدهزار ملك از آن مي نوشند و سرمست مي شوند شرابي كه فرشتگان دست به دست به حضور مي برند قطره اي كه درياست و با آن وضوي حقيقي مي توان گرفت
و چيزي ديگر زيباتر از همه ي اين هاست اين كه مردي با ياد خدا در گوش زني گويد كه دوستت دارم و زني با ياد خدا آن عشق را پذيرا شود
و زيباتر از آن اين كه آن مرد و زن با ياد خدا- دنيا و عقبي را فراموش كنند و يكي شوند و هر يكي ديگري را گويد كه اي تو و هر دو خداي را گويند كه اي تو و - من- از جهان گم شود.
در سايه ي درختان
موضوع: شعر
13:58 سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
در سايه ي درخت در سايه در جنگل زير درخت چوبين آن كس را كه دوست دارد بيارامد با من و در كنار من و ساز خويش را موزون كند با آهنگ پرندگان خوش آواز بگوييد راهش را به سوي من كج كند و به اين كوي درآيد اين جا دشمني نيست جز زمستان و هواي سرد.
آن كس را كه شوق جاه و مقام نيست و مشتاق است عريان و بي حجاب در آفتاب روشن زيست كند بگوييد بدين سو بيايد و بدين كوي درآيد كه اينجا دشمني نيست جز زمستان و هواي سرد ويليام شكسپير-
بوسه ي نخستين هنگامي كه مراسم- همه به پايان رسيد آن بوسه براي چيست؟ آن بوسه مهر و امضاي دو دلداده است بر عهدنامه ي زندگي دايره ي سرخي ست بر شين عشق راز پنهاني است كه لب ها در گوش يك ديگر نجوا مي كنند. لحظه اي است كه با بال هاي نامرئي به سوي ابديت مي رود تقديس شكفتن مهرگياه است در باغ دل يا آوازي و كه دو قلب از يك ترانه ي كهن مي خوانند يا حلقه ي شكوهمند افق كه بر گردن دو عاشق مي افتد و آن ها را از جهان و جهانيان جدا مي كند. (ادموند روستند)
آوای خروس
موضوع: شعر
13:52 سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
آوای خروس
من شنیدم آوای خروس را خروسی که شیپور سحرگاهان است. الهه صبح خاست. و با فریاد بیدارباش او ارواح کج فکر و خطا پیشه خواه در زمین باشند یا هوا در آب باشند یا در آتش همه از ترس ترس فروغ صبح خود را در گوشه ای پنهان می کنند.- ويليام شكسپير
پوچي فردا و فردا و فرداهاي ديگر مي خزند با گام هاي كوچكشان هر روز تا آخرين دقايق عمر مقدر را به پايان برند و ديروزها همچون چراغي راه ابلهان و بي خردان را به سوي مرگي تيره و غبار آلود روشن كرده اند شعله ات خاموش- اي شمع كوتاه عمر زندگي همچون شبحي متحرك است يا بازيگر بيچاره اي است كه نقش يك ساعته ي خويش را بر صحنه ايفا مي كند. گاه سرمست و خرامان و گاه انگشت حسرت به دندان و ناگاه صحنه را ترك ي كند و صدايش خاموش مي شود يا كه همچون داستان ابلهي تاريك دل غرق در خشم و هياهو خالي از مفهوم، خالي از مفهوم
خانه ی پدری
موضوع: شعر
13:44 سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
خانه ی پدری- از باب کوک این دنیا از آن پدر آسمانی من است. و در گوش های شنوای من تمامی طبیعت آواز می خواند و موسیقی افلاک بر گرد من حلقه می زند
این دنیا از آن پدر آسمانی من است. من وقتی به صخره ها و درخت ها و آسمان ها و دریاها می اندیشم آرامش می یابم زیرا دست های اوست که این شگفتی ها را پدید آورده است.
این دنیا از آن پدر آسمانی من است. این پرندگان که نغمه سر می دهند و فروغ صبحگاهی و سوسن های پاک و سپید آفریننده ی خود را تسبیح می کنند.
این دنیا از آن پدر آسمانی من است او در هر چه زیباست می درخشد و در خش خش علف ها صدای عبور او را می شنوم او همه جا با من سخن می گوید.
این دنیا از آن پدر آسمانی من است. مبادا که این نکته از خاطرم برود که هر چند جور و ستم دستی قوی دارد. فرمانروای جهان جز خدا نیست.
این دنیا از آن پدر آسمانی من است پس چرا محزون و غم زده باشم پادشاه جهان پروردگار ماست
این دنیا از آن پدر آسمانی من است پس بگذار که ناقوس آسمان ها به صدا درآیند خداست- فقط خداست که فرمان رواست پس بگذار زمین شاد و خرم باشد.
موسی فراز دوم
موضوع: قرآن شناسی
13:29 سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
و دخل المدینه علی حین غفله من اهلها احتمالا آن شهری که موسی از بی خبری اهلش استفاده کرده و به آن وارد شده شهری در مصر بوده و معلوم می شود که تا آنروز داخل مصر نشده بود- و چون نزد فرعون زندگی می کرده- و قصر فرعون هم در خارج شهر مصر بوده- بدون اطلاع مردم شهر به شهر درآمده موید این احتمال جمله « و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی» پس آن شخص از بالای شهر آمد و به موسی علیه السلام اعلام خطر کرد که درباریان دارند برای کشتنت مشورت می کنند. در مورد غفلت اهل شهر- مفسرین آرای مختلفی دارند- برخی گفته اند که آن حضرت با لباس مبدل وارد شده اند و برخی گفته اند که ایشان وقتی وارد شهر شد که مردم دکان و بازار را تعطیل می کردند- و به خانه ها می رفتند- و خیابان ها و کوچه ها خلوت می شد. برخی نیز اظهار کرده اند که این در هر هنگام ظهر یا در نیمه شب بوده است. به هر حال آن چه از این نکته فهمیده می شود این است که حضرت از شهر فاصله داشته و خیلی شناخته شده نبودند. فوجد فیها رجلین یقتتلان در آن شهر دو مرد را دید که با هم نزاع می کردند. کلمه « اقتتال» ددر این جا به معنی کشتار نیست بلکه به معنی نزاع است از نوعی که یک دیگر را بزنند یعنی کتک کاری را می رساند. هذا من شیعته و هذا من عدوه | ||||